خرید بک لینک

یه روز بهم گفت اینجوری نمیشه، اگر بخوای با ساعد ریز بزنی بعد از پنج دقیقه پرواز میکنی!

من امروز داشتمریز میزدم و پرواز میکردم. ولی نه به خاطر با ساعد زدن. بخاطر صدای سنتورم که بعد از چهار ماه میشنیدم...

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت: 6:28

سا: شهرزاد بذارم ببینیم؟

مامان: آره

من: اه نه شهرزاد چیه. یه فیلم بذار عین آدم

مامان: چه فیلمایی داریم که ندیدیم؟

سا: قاتل اهلی. (بعد از چند ثانیه سکوت): یه قاتل اهلی داریم. یه قاتل وحشی که سهیلاعه.

من: :))))

بعد از دو روز، بالاخره موفق شدم چند ثانیه بخندم :)

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت: 6:28

تو بدترین لحظهها، سختترین روزا و تنهاترین حال و احوال، صحبت باهاش و کمک فکری گرفتن ازش بهم قوت قلب میده. اصللا محضِ صداش دلم رو قرص میکنه...

.

نداری مریضی به بدحالی من... ندیدم دمی چون مسیحایی تو... اللهم عجل الولیک الفرج...

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت: 6:28

چشمای یخزده و نگاه نگران آقای اسماعیل که سعی میکرد از همسرش مخفیشون کنه، منو یاد شاهین انداخت. چشمای غمزدهی دلواپس و صورت آرایششدهی خیس از اشکِ همسرش منو یاد رها انداخت. پرسه زدن و عادی جلوه دادن شرایط و روی تخت دراز کشیدنِ برادر و رفقاش منو یاد رفقای شاهین انداخت. روزهای دنیا همینقدر ساده و الکی ساخته میشن، تکرار میشن و بعد، به مرور از بین میرن... و این وسط همهی ما حسرتِ بیپایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را بیهوده جدی گرفتهایم...

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت: 6:28

بخش خلوته و کمکار. امروز دیکر هم نداریم. نشستیم همدیگرو نگاه میکنیم. فقط گهگداری مهرنوش گوشی رو برمیداره و در نقش اینچارجی زنگ میزنه اینور و اونور برای هماهنگیها. مثلا زنگ میزنه به سونو و اطلاع

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت: 6:28

وقتی داری با یکی خداحافظی میکنی باورت نمیشه برای آخرین باره که میبینیش. بعد از اون، یه جوری دیگه نمیبینیش که انگار مُرده، انگار از اول نبوده، یا اصلا انگار توی خواب بوده...

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت: 6:28

۱- یه تیمارستان به هم ریخت.. دوباره خوابتو دیدم..

۲- مثلا ر_ دستم رو بگیره و با همون جدیت و آرامش همیشگیش بگه: "آش دهن سوزی هم نبود، اینو منِ موسفید دارم بهت میگم". بعد من چشمهام رو روی هم فشار بدم و چند دقیقه همهچیز سیاه شه. وقتی چشمامو باز کردم دیگه دوستش نداشته باشم و اصلا یادم نیاد که زمانی بزرگترین آرزوم بود..

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت: 6:28

صفحه بندی